|
در لبنان چه گذشت؟ گزارشی منحصربفرد از تحولات نیمه اول سال۲۰۰۸ درلبنان تحولات اخير لبنان از نقطه اي آغاز شد كه ديويد ولش معاون وزير امور خارجه آمريكا در سفري كه اواسط فروردين ماه به عربستان داشت از تابستان داغ لبنان خبر داد. اعلام اينكه لبنانيها تابستان داغي پيش رو دارند در عربستان و در كنار چهره تندرويي مانند سعود الفيصل وزير پر سابقهي امور خارجه عربستان، داراي معاني خاصي بود. از يك سو، اعلام آن در عربستان و تائيد ضمني مقام ديپلماتيك سعودي به معناي توافق آمريكا ، عربستان و ... بود ثانيا اعلام علني آن جنبهي عمليات رواني را به نمايش ميگذاشت وقتي ديپلماتها از جنگ و درگيري پيش از وقوع خبر ميدهند جنبهي جنگ رواني بر جنگ عيني غلبه ميكند.
|
|
رقیب جدی دیگر برای گرفتن جایزه تروریسم خاورمیانه در سال 1985 عملیات مشت آهنین نخست وزیراسراییل شیمون پرز در سرزمینهای جنوب لبنان است که با نقض صریح دستورات شورای امنیت توسط اسرائیل اشغال شد...اگر یک لحظه ما میتوانستیم دیدگاه جهان را داشته باشیم، ممکن بود بپرسیم کدام جنایتها "باعث نابودی جهان" میشوند... |
نویسنده: نوام چامسکی اگر واشنگتن تعریف خود را از ترور علیه ایالات متحده تغییردهد، آمریکا میتواند به عنوان اولین عضو لیست تحت تعقیب خودش قرار بگیرد. یکی از کتابهای اخیر نوام چامسکی - گفتگویی با دیوید برسامیان - "آنچه ما میگوییم میشود " نام دارد. در این کتاب نظر چامسکی به وضوح بیان شده است؛ ما زمان درازی است که در یک سیاره، یک طرفه زندگی میکنیم و این که زبانی را که معمولا برای توضیح واقعیتهای جهان اطرافمان استفاده میکنیم متناسب با ارزشهای واشنگتن ساخته و پرداخته شده است. جوان کول در سایت خود "اینفورمد کامنت" یک مثال خوب برای عجیب بودن این زبان بیان میکند. وقتی صربها به سفارت آمریکا در بلگراد حمله کردند او این نظر را نوشت: "صربها مسیحیان ارتودوکس شرقی هستند، آیا حزب جمهوری خواه و تلویزیونی کابلی فاکس اکنون از تبلیغ علیه کریستوفاشیم سخن خواهند گفت؟" (در مقابل اسلاموفاشیسم که سالهاست که به واژهای مانوس برای ما تبدیل شده است.) البته همان لحظهای که شما تصمیم گرفتید که بر خلاف هنجارهای واشنگتن بازی کنید درست همانطور که چامسکی در مقاله "اگر ایران به مکزیک حمله میکرد چه میشد؟" انجام داده است شما وارد وادی مهملگویی شدهاید. ترور هم یک مثال بسیار خوب است. بر اساس تعریفهای اخیر، ترور آن است که برخی گروههای خود مختار یا جنبشها، علیه غیرنظامیان بیگناه اقدام کنند که واقعا قابل سرزنش کردن است. (البته تا وقتی که بمبهای ماشینی سیا در بغداد و شترهای بمبگذاری شده در افغانستان نباشند. در مورد این موضوعات کمتر بحث میشود ودر دنیا مورد توجه قرار میگیرد.) از جهت دیگر، آن ابزار ترور یعنی قدرت هوایی که در قلب شیوه جنگ آمریکا قرار دارد به سادگی اصلا به عنوان شیوهای برای ترور تلقی نمیشود. و اصلا مهم نیست که این شیوه چه بلایی بر سر غیرنظامیانی میآورد که در زیر این بمبها و موشکها قرار میگیرند. لیست تحت تعقیبها نوام چامسکی در 13 فوریه عماد مغنیه یکی از فرماندهان ارشد حزب الله در دمشق ترور شد. سخنگوی دولت ایالات متحده، شان مک کورمک گفت: "جهان بدون این مرد جای بهتری خواهد شد و این تنها راهی بود که عدالت در مورد او اعمال شود." مدیر اطلاعات ملی مایک مک کانل هم گفت "مغنیه مسئول بیشتر قتلهای آمریکاییها و اسرائیلیهاست و از هر تروریستی به استثنای بن لادن خطرناکتر بود." این خوشحالی در اسرائیل هم غیرقابلانکار بود. با این اتفاق در مورد یکی از مهمترین افراد در لیست تحت تعقیب آمریکا و اسرائیل فایننشال تایمز لندن گزارشی را تنظیم کرد. عنوان این مقاله این بود "شبه نظامی که میخواست جهان به پایان برسد" و در این گزارش بیان شده بود که بعد از اسامه بن لادن او نفر دوم لیست تروریستهای جهان بود. بر اساس قوانین گفتمان آنگلو ساکسون این الفاظ به اندازه کافی دقیق هستند، که "جهان" را به عنوان طبقهی سیاسی لندن و واشینگتن تعریف میکنند ( و البته هر کس دیگری که با آنها در مورد این موضوع موافق باشد.) و بسیار رایج است که بخوانید به عنوان مثال "جهان" با بوش در مورد فلان مسئله موافق هستند. ممکن است در مورد "جهان" این صحیح باشد اما در مورد جهان کاملا غلط است. این را میتوان از نتایج نظر سنجی گالوپ بلافاصله بعد از شروع جنگ فهمید. حمایت جهانی ناچیز بود. در آمریکای لاتین که در مورد رفتار آمریکا تجربههایی داشتند حمایتها در میان طیف 2 درصد در مکزیک تا 16 درصد در پاناما متغیر بود و این حمایتها مشروط به این بود که مقصرها شناسایی شوند. ( که 8 ماه بعد از آن هم اف بی آی گزارش داد که هنوز شناسایی نشدهاند) و اهداف غیرنظامی مورد حمله واقع نشوند ( که یکباره شدند). در جهان یک ترجیح زیادی بر روی راهکارهای قضایی و دیپلماتیک وجود دارد اما "جهان" این تمایل را نپذیرفت. رد یابی سرنخهای ترور فایننشال تایمز گزارش میدهد که بیشتر اتهامات مغنیه بیپایه و اساس است اما "یکی از مواردی که دست داشتن او در آنها بدون شک و تردید مطرح است ربودن یک هواپیمای TWA در سال 1985 است که طی آن یک غواص نیروی دریایی آمریکا کشته شده است و او یکی از دو نفر است که در بالای لیست تحت تعقیبهای تروریسم قرار دارند و در سال 1985 تیتر همه نشریات را به خود اختصاص داد. مسئله دیگری که مطرح است ربودن هواپیمای مسافری آشیل لارو است که در آن یک آمریکایی معلول به نام لئون کلینگ هافر کشته شد. این دو حادثه قضاوت "جهان" را ایجاد کرد. ربودن هواپیمای آشیل لارو پاسخی بود به بمباران تونس به دستور شیمون پرز نخست وزیر اسرائیل که یک هفته پیش از آن اتفاق افتاده بود. نیروی هوایی اسرائیل 75 تونسی و فلسطینی را با بمبهای هوشمند تکه تکه کرده بودند و به وضوح توسط روزنامه نگار اسرائیلی امنون کاپلیوک به صورت تکاندهندهای بازتاب داده شد. واشینگتن هم در این حمله همکاری کرد و به متحد خود تونس هشدار نداد که بمب افکنها درراه هستند و البته قطعا نیروهای اطلاعاتی آمریکا بیخبر نبودند. وزیر خارجهی آمریکا جرج شولتز به وزیر خارجه اسرائیل ایتزاک شامیر به جهت اعلام موافقت عمومی گفت: " آمریکا در این عمل حمایت قابل توجهی از اسرائیل خواهد کرد." و او این حمله را " پاسخ مشروع به حملات تروریستی" خواند. چند روز بعد شورای امنیت در سکوت هر چه تمامتر این بمباران را به عنوان یک تهاجم مسلحانه تقبیح کرد.( با مخالفت آمریکا) تهاجم قطعا جنایتی بسیار جدیتر از تروریسم جهانی است. چند روز بعد پرز به واشنگتن آمد و با رهبر تروریستهای آن روز یعنی رونالد ریگان مشورت کرد و او هم "تازیانه شیطانی تروریسم " را تقبیح کرد و همه "جهان" به او آفرین گفتند. حملات تروریستی که شولتز و پرز از آن سخن میگفتند و به عنوان بهانهای برای بمباران تونس استفاده کردند، کشته شدن سه اسرائیلی در لارناکای قبرس بود. قاتلان همان طور که اسرائیل اعتراف کرد هیچ ربطی به تونس نداشتند. و ممکن بود که آنها ارتباطها سوری داشته باشند. به هر حال تونس هدف بهتری به نظر میرسید. و بر خلاف دمشق بیدفاع بود. یک مزیت دیگر هم وجود داشته فلسطینیهای آواره بیشتری کشته میشدند. کشتار لارناکا در عوض از طرف قاتلان یک عمل تلافی جویانه بود: این پاسخی بود به دزدیهای اسرائیلیها در آبهای بین المللی که در آن قربانیان زیادی کشته میشدند و بیش از آنها ربوده و به زندانهای اسرائیل فرستاده میشدند و بی هیچ دلیلی مدتهای طولانی آن جا باقی میماندند. کشتار کلینگ هافر به صورت وحشت انگیزی بازتاب داده شد و بسیار مشهور است. این موضوع یک اپرا بود و برای یک فیلم تلویزیونی ساخته شده بود و به شکل رقت باری وحشیگری فلسطینیها را نشان میداد. جانورانی دو سر که نخست وزیر ماناخم بگین آنها را سوسکهای درون شیشهای میخواند که حشرهکش به آنها داده شده، و فرمانده کل رافول ایتان آنها را مانند ملخهایی میخواند که مغز آنان را باید بین دیوار و یک تکه سنگ له کرد. و پس از یک نمایش بسیار از کشتار وسیع توسط نیروهای اسرائیلی که حتی دل اسرائیلیهای تندرو را هم به رحم آورد در شهر هل هول در کرانه باختری در دسامبر 1982 یورام پری یک تحلیلگر نظامی گفت:" امروز وظیفه ارتش این است که این موجودات کثیف که سرزمینی را که خدا به ما وعده داده است را اشغال کردهاند را بکشند." وظیفهای که ارتش با تمام وحشیگری خود به خوبی آن را انجام داد. خودرو بمب گذاری شده به راحتی میتوان فهمید که بمباران تونس جنایت تروریستی بزرگتری از هواپیما ربایی آشیل لارو یا عملیاتی است که مغنیه در آن شرکت کرده بوده است. بمباران تونس موفق شد عنوان بدترین جنایت تروریستی سال 1985 را به خود اختصاص بدهد. یک مورد دیگر یک خودرو بمب گذاری شده در بیروت بود که طوری برنامه ریزی شده بود که نمازگزاران را بعد از نماز جمعه بکشد. آن بمب 80 نفر را کشت و 125 نفر را زخمی کرد. بیشتر کشتهها زنان و دختران بودند که در حال خارج شدن از مسجد بودند. این انفجار نوزادان زیادی را در رختخوابهایشان سوزاند، و سه کودک را که در حال رفتن به خانه شان بودند را کشت. و همچنین یکی از پرجمعیتترین خیابانهای بیروت را تخریب کرد. هدف مورد نظر این حمله روحانی شیعه شیخ محمد حسین فضل الله بود که کشته نشد. این بمبگذاری توسط سیا و به دستور ریگان با هم کاری متحدان سعودی و انگلیسی انجام شده بود و بر اساس گزارش باب وودوارد گزارشگر واشنگتن پست در کتاب ویل : جنگهای مخفی سیا 1981-1987 به صورت ویژه تحت نظر رئیس سیا ویلیام کیسی بود. در مورد واقعیت خیلی کم میدانیم، چقدر این نظریه درست است که ما در مورد جنایات خودمان تحقیق نمیکنیم.( تا هنگامی که آنها آن قدر آشکار شوند که نتوانیم پنهانشان کنیم و در این حالت هم میگوییم اینها مربوط به آدمهای بدی است که طبیعتا خارج از کنترل ما بودهاند.) روستائیان تروریست رقیب جدی دیگر برای گرفتن جایزه تروریسم خاورمیانه در سال 1985 عملیات مشت آهنین نخست وزیر پرز در سرزمینهای جنوب لبنان است که با نقض صریح دستورات شورای امنیت توسط اسرائیل اشغال شد. هدف آن چیزی بود که مقامات عالی رتبه اسرائیلی آنها را روستائیان تروریست میخواندند. جنایات پرز به عمق جدیدی از "امکان وحشیگری و جنایت مطلق" رسید. آمارها چنین چیزی را تایید میکند. البته این موضوعات برای "جهان" اهمیت چندانی ندارد و نیازی به تحقیق هم نیست. اینها کمترین چیزهایی است که ممکن است به ذهن مردم "جهان" برسد وقتی در نظر بگیرند که "در یکی از این موارد بسیار نادر" عماد مغنیه در یک عملیات تروریستی کشته شد. آمریکا او را متهم به حمله به پایگاه نیروی دریایی آمریکا و پایگاه چتر باز فرانسه در لبنان در سال 1983 میکند که در آن 241 سرباز نیروی دریایی و 58 چتر باز کشته شدند. و همچنین حمله به نشست سران سیا در بیروت که 63 نفر کشته بر جای گذاشت. تحقیقات فایننشال تایمز نشان میدهد که حمله به پایگاه نیروی دریایی مربوط به جهاد اسلامی بوده نه حزب الله. دیدگاه جهان در این مورد نمونهگیری نشده است اما احتمالا در این مورد تردید وجود داشته باشد که حمله به یک پایگاه نیروی دریایی حمله تروریستی خوانده شود. به ویژه وقتی که نیروهای آمریکایی و فرانسوی بمبارانهای سنگینی بر روی شهرهای لبنانی انجام داده باشند. آمریکا از اسرائیل برای حمله به لبنان در سال1982 که در آن بیش از 20000 نفر کشته شدند و جنوب لبنان ویران شد حمایت کرد. و بیشتر بخشهای بیروت مانند خرابههایی باقی ماند. و نهایتا نظر رئیس جمهور ریگان این بود که نسبت به مخالفتهای جهانی بعد از قتل عام صبرا و شتیلا بیتفاوت باشند. در آمریکا حمله اسرائیل به لبنان این گونه توضیح داده میشد که این حملات پاسخی به سازمان آزادی بخش فلسطین است که حملات تروریستی خود به شمال اسرائیل را از طریق پایگاههای خود در جنوب لبنان رهبری میکند و با این بیان کمک به این جنایات عظیم جنگی را توجیه میکردند. در جهان واقعی منطقه مرزی لبنان در یک سال قبل از جنگ بسیار آرام گزارش شده بود. البته به جز حملات مکرر اسرائیل که بسیاری از آنها خون بار بودند و از این بهانه صرفا استفاده شد برای این که حمله از پیش طراحی شده صورت بگیرد. هدف واقعی آن توسط رهبران سیاسی و نظامی اسرائیل آن روز بیان شد: حمایت از اشغالگری اسرائیل در کرانه باختری. کشتار بیهدف حمله دیگری که مغنیه یکی از طراحان اصلی آن برشمرده میشود حمله به سفارت اسرائیل در بوین آیرس در 17 مارس 1992 است که باعث کشته شدن 29 نفر شد البته این عملیات در پاسخ به ترور سید عباس موسوی رهبر سابق حزب الله در جنوب لبنان بود. و در مورد این ترور نیاز به هیچ شواهدی نیست چرا که اسرائیل با افتخار مسئولیت آن را بر عهده گرفت. مردم جهان ممکن است قسمت دوم این داستان را نشنیده باشند و برای آنها جالب باشد. موسوی توسط یک بالگرد آمریکایی در جنوب لبنان مورد هدف قرار گرفت. او برای سخنرانی در مراسم یادبود یکی از کشتهشدگان به دست اسرائیل به روستای جیب شیت رفته بود که در مسیر بازگشت بالگرد اسرائیلی وی، همسرش و کودک پنج سالهاش را به قتل رساند و پس از آن اسرائیل با یک بالگرد آمریکایی آمبولانسی که مجروحان حادثه را به بیمارستان منتقل میکرد را هدف قرار داد. نخست وزیر رابین در گزارشی به کنشت اسرائیل گفت : بعد از کشته شدن خانوادهی او حزب الله قواعد بازی را عوض کرد. قبل از آن هیچ راکتی به سمت اسرائیل شلیک نشده بود. از قبل از آن قاعده این چنین بود که اسرائیل میتوانست حملههای خونبار به هر کجا در لبنان را ترتیب دهد و در پاسخ حزب الله سرزمینهای اشغال شدهی جنوب لبنان را هدف حمله خود قرار میداد. بعد از کشته شدن رهبر حزب الله و خانوادهاش آنها حملات اسرائیلیها را با پرتاب راکت به شهرهای شمالی اسرائیل پاسخ دادند و این حملات برای اسرائیل قطعا ترورهایی غیر قابل تحمل به نظر میرسید به همین دلیل رابین حملاتی را شروع کرد که 500000 نفر را آواره کرد و 100 نفر را کشت. و حملات بیرحمانه اسرائیل حتی به شمال لبنان هم رسید. بر اساس حرفهای سخنگوی ارتش اسرائیل در جنوب لبنان 80 درصد شهر تیر و نباتیه نابود شد 70 درصد جیب شیت نابود شد و به گفته وی آنها می خواستند که شهر را به لحاظ اهمیتی که برای شیعیان دارد به کلی نابود کنند. یکی از افسران ارشد نیروهای اسرائیلی در منطقه شمال میگوید هدف پاک کردن چهره روستاها از روی زمین و ایجاد خرابیهای نامنظم در اطراف آنها بود. همه اینها از حمایت رئیس جمهور، بیل کلینتون برخوردار شد که معتقد بود که به این موجودات کثیف باید قواعد بازی را آموخت. جرم دیگر مغنیه کمک به آماده کردن حزب الله برای دفاع در مقابل حمله اسرائیل در سال 2006 بود که با استانداردهای "جهان" یک عملیات تروریستی غیرقابلتحمل به شمار میآید و بر اساس این قاعده جهانی هیچ موجودی و مانعی نباید بر سر راه ترور و تهاجم آمریکا و عمالش قرار بگیرد. عذر عوامانه دیگر برای جنایات آمریکا و اسرائیل به روشنی این را توضیح میدهد، عربها عمدا مردم را میکشند، آمریکا و اسرائیل جوامع دموکراتیکی هستند پس بنابراین نباید بگذارند که این اتفاق بیافتد. کشتارهای آنها فقط اتفاقی است و به خاطر وحشیگری و شرارت اخلاقی آنها نیست. درست مانند تصمیم دادگاه عالی اسرائیل برای تنبیه دسته جمعی مردم غزه به وسیله گرفتن برق از آنها ( که بر اساس آن نیازهای اولیه زندگی خود مانند آب را از دست میدادند.) برای مرور میتوانیم سه گونه جنایت تشخیص بدهیم: کشتار هدفمند، کشتار اتفاقی و کشتار با دانش قبلی بدون هدف مشخص. جنایات اسرائیل و آمریکا هر سه نوع این جنایات را شامل میشود. بنابر این وقتی اسرائیل منابع انرژی غزه را نابود میکند یا موانعی برای رفت و آمد در کرانه باختری ایجاد میکند به طور خاص هدف کشتن افراد خاصی را که از هوای آلوده یا درون آمبولانسهایی که نمیتوانند به بیمارستان برسند را ندارند. و یا زمانی که بیل کلینتون دستور بمباران بیمارستان الشفا در سودان را میدهد که در آن دهها هزار نفر کشته شدند و قبل از میشد به راحتی فهمید که به یک فاجعه انسانی مبدل خواهد شد. آنها قصد کشتن افراد خاصی را نداشتند که به صورت اجتناب ناپذیری خواهند مرد و یک بیمارستان در یک کشور آفریقایی که به سختی میتواند آن را بازسازی کند را نابود میکند. آنها و دوستانشان که عذر خواهی میکنند احتمالا میگویند آفریقاییها مورچههایی هستند که موقعی که ما راه میرویم زیر دست و پای ما له میشوند. ما میدانیم که گاهی اوقات چنین اتفاقاتی میافتد (البته اگر به خودمان زحمت بدهیم که به آنها فکر کنیم). اما ما نمیخواهیم که آنها را بکشیم چرا که آنها ارزش این همه توجه ما را ندارند. البته لازم به گفتن نیست که باید با حملات مشابه این عربهای کثیف به مکانهایی که " انسانها" زندگی میکنند متفاوت برخورد بشود. اگر یک لحظه ما میتوانستیم دیدگاه جهان را داشته باشیم، ممکن بود بپرسیم کدام جنایتها "باعث نابودی جهان" میشوند.
بازخواني عمليات شهادت طلبانه "علاء هشام ابودهيم" در بيت المقدس
آتش "علاء" در قدس در آخرين ساعات روز پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 شمسي،
مصادف با 26 صفر 1429 قمري و برابر با 6 مارس 2008 ميلادي، شهر
"بيتالمقدس" پايتخت فلسطين اشغالي حدود يك ساعت با نفيرممتد رگبار مسلسل
در نگراني فرو رفت.
مقدمه: تام انگل هارت
به این دست کشتارهای اسرائیلیها که با حمایت آمریکا انجام شده است توجه کنید. به عنوان مثال کشتار آوریل 2002 را در نظر بگیرید که در آن دو معلول فلسطینی به نامهای کمال ذوغایر و جمال رشید کشته شدند. در حالی که نیروهای اسرائیلی به کمپ پناهندگان فلسطینی در جنین حمله کرده بودند. بدن تکه تکه و صندلی چرخدار ذوغایر توسط یک گزارشگر انگلیسی پیدا شد و هنوز پارچهی سفیدی به نشانه تسلیم در دست داشت همراه او بود. و تانکهای اسرائیلی از روی بدن او عبور کرده بودند. صورت او را به دو بخش تقسیم کرده و دستها و پاهایش را جدا کرده بودند. وقتی که بولدوزرهای کاترپیلار آمریکایی خانه جمال رشید را بر سر آدمهای داخل خانه خراب می-کردند اوهم بر روی صندلی چرخ دارش در زیر آوار له شده بود. عکسالعمل متفاوت یا اصلا عدم عکس العمل آن قدر عادی و آسان شده است که این گونه به نظر میرسد که هیچ اتفاقی نمیافتد. 
*صداي گلوله باران از قسمت غربي شهر كه به محلات
يهودي نشين اختصاص داشت شنيده ميشد و همين موضوع حكايت از آن داشت كه به
احتمال قوي، ماجرا تنها به درگيريهاي رايج ميان جوانان مبارز فلسطين در
"بيتالمقدس شرقي" با نظاميان اشغالگري كه قصد دستگيري آنان را داشتند ختم
نميشود.
حدود ساعت 21 شب بود كه تمامي رسانههاي خبري جهان،اخبار مربوط به
يك عمليات استشهادي عليه صهيونيستها در "بيتالمقدس غربي"را به طور
مستقيم مخابره كردند. خبرنگاران و تصويربرداران رسانهها زماني به محل
اجراي عمليات، يعني محله "كريات موشي" رسيده بودند كه دقايقي از خاموشي
آتش مسلسلها ميگذشت و تنها چراغهاي سرخ رنگ حدود 50 آمبولانس و دهها
خودروي ارتشي و پليسي فضا را رنگين كرده بود و صدها صهيونيست كه انواع
يونيفرمهاي ارتش، پليس و نيروهاي امدادي را برتن داشتند، در وجب به وجب
اين محله با حالتي از اضطراب و تشويش رفت و آمد ميكردند.
اخبار اوليه از سوي نيروهاي پليس حكايت از آن داشت كه دو مرد مسلح
فلسطيني، وارد يك مركز آموزشي صهيونيستي به نام " يشيفات مركاز هراف" شده
و با دانشآموزان اين مدرسه به صورت مسلحانه درگير شدهاند. گفته ميشد كه
يكي از اين دو مهاجم موفق به فرار شده و ديگري در آموزشگاه به قتل رسيده
است. ساعاتي بعد پليس رژيم صهيونيستي اعلام كرد كه تعداد مهاجمان به "
يشيفات مركاز هراف" تنها يك نفر بوده است كه توسط پليس و يكي از
دانشآموزان اين مركز آموزشي به قتل رسيده است، اما منابع خبري ديگر تعداد
كشتهشدگان صهيونيست را بين 10 تا 12 نفر اعلام كرده و از مجروح شدن بيش
از 40 صهيونيست ديگر خبر ميدادند.
تنها ساعتي پس از پايان درگيريها در "بيتالمقدس غربي" نيروهاي رژيم
صهيونيستي، خانهاي در "بيت لحم" را با اين احتمال كه متعلق به مجري اين
عمليات باشد به محاصره خود درآوردند همچنين شبكه 10 تلويزيون رژيم
صهيونيستي اعلام كرد كه مجري عمليات يك فلسطيني از ساكنان محله "جبل مكبر"
در "بيتالمقدس شرقي" ميباشد. هيچ مقام امنيتي و نظامي صهيونيست در برابر
دوربينهاي تلويزيوني توضيحي براي اين سوال نداشت كه چگونه يك مرد مسلح
فلسطين توانسته است عليرغم تدابير شديد امنيتي حاكم بر "بيتالمقدس
غربي"، كه پس از ترور "عماد مغنيه" چندين برابر شده بود به قلب محلات
صهيونيست نشين در بيتالمقدس نفوذ كند و چنين خسارات سنگيني را ايجاد
نمايد. در آن روزها، "بيتالمقدس غربي" به يك شهر نظامي به معناي اخص كلمه
تبديل شده بود، خصوصا اين كه آموزشگاه " يشيفات مركاز هراف" از محافظت
ويژهاي نيز برخوردار بود. آن چه عمق فاجعه را براي دستگاههاي امنيتي و
نظامي رژيم صهيونيستي افزايش ميداد مقاومت يك ساعته مجري عمليات در برابر
دانشآموزان و نيروهاي مسلح صهيونيست بود. مرد مسلح فلسطيني پس از ورود به
آموزشگاه و به گلوله بستن حاضران در آن، موفق شده بود چندين بار خشاب
اسلحه "كلاشينكوف" خود را تعويض نمايد و تخمين زده ميشد كه وي تا قبل از
شهادتش موفق به شليك 500 تا 600 گلوله شده است.
"اسحاق دادون" از دانشآموزان مركز آموزشي "يشيفات مركاز هراف" كه
بنا به ادعاي رسانههاي صهيونيستي، عامل قتل مجري عمليات ميباشد، طي
گفتوگويي اظهار كرد: "فرد مهاجم كه شلوار جين به پا داشت با مسلسل
كلاشينكوف به طرف دانشآموزان شليك كرد. من يك بار او را ديدم كه مشغول
تيراندازي هوايي بود اماناگهان ناپديد شد. دفعه بعد او را نزديكي در
كتابخانه ديدم". فرمانده پليسي "بيتالمقدس"، ژنرال "آهارون فرانكو" نيز
مدعي بود كه مهاجم فلسطين سلاح خود را در يك جبعه كارتوني پنهان كرده بود.
تنها صبح روز بعد از اين عمليات بود كه هويت كامل مجري آن توسط
رسانههاي به سراسر جهان مخابره شد: جواني 20 ساله از ساكنان "جبلالمكبر"
به نام "علاء هشام ابودهيم".
اشغالگران صهيونيست رسما اعلام كردند كه امكان پيشگيري از عمليات اين
جوان فلسطيني وجود نداشته است،زيرا او هيچ سابقه امنيتي و تروريستي
نداشته و مهمتر اين كه داراي "كارت هويت زرد" نيز بوده است. شهروندان
داراي اين كارت ميتوانند به راحتي در تمامي محلات بيتالمقدس تردد كنند و
هيچگونه وابستگي به سازمانها و جريانات ضد امنيتي ندارند و خلاصه كلام
اين كه احتمال ايجاد هر گونه تهديدي از جانب آنان عليه صهيونيستها در كم
ترين سطح ممكن قرار دارد.
در همان شب اجراي عمليات و تنها ساعتي پس از آن، در حالي كه هنوز هيچ
گروهي مسووليت اين عمليات را برعهده نگرفته بود، شبكه تلويزيوني "المنار"
وابسته به "حزب الله لبنان" اعلام كرد كه گروهي موسوم به "يگانهاي احرار
الجليل - مجموعه شهيد عماد مغنيه و شهداي غزه" به دنبال يك تماس تلفني با
تحريريه اين شبكه تلويزيوني، مسووليت عمليات استشهادي در "بيتالمقدس
غربي" را پذيرفته است. شبكه "المنار" در ابتدا اعلام كرد كه چنين گروهي
جديد بوده و تا به حال نامي از آن شنيده نشده است اما به فاصله كمي مشخص
شد كه نام اين گروه قبلا در خصوص اجراي عملياتي عليه يك صهيونيست در شهر
"حيفا" نيز برده شده است.
مدتي بعد، اخبار ديگري نيز از سوابق اين گروه منتشر شد، بر اساس اين
اخبار، نام "يگانهاي احرار الجليل" براي نخستين بار در سال 2003 ميلادي
منتشر شد. در اين سال مسووليت قتل يك نظامي صهيونيست و ربودن يك صهيونيست
از اهالي "طبريه" و قتل او توسط اين گروه پذيرفته شد. همچنين يك فلسطيني
در حالي كه قصد داشت يك سرباز اسرائيلي را در منطقه "الجليل" به قتل
برساند دستگير شد كه وي اعتراف كرد از اعضاي گروه مزبور ميباشد. پس از
اين تا اوايل سال 2007 هيچ نام و نشاني از "يگانهاي احرار الجليل" ديده
نشد تا اين كه با عمليات قتل يك شهركنشين صهيونيست و مصادره اسلحه او در
يكي از محلات قديمي قدس نام اين گروه بار ديگر در رسانهها منتشر شد. در
همين عمليات، يكي از اعضاي اين گروه با نام "احمد الخطيب" نيز به شهادت
رسيد. اين گروه در بيانيهاي اعلام كرد كه عمليات مذكور را در پاسخ به
ترور يكي از رهبران خود به نام "محمد الخطيب" كه در سال 2004، به شهادت
رسيده بود به اجرا در آورده است و كماكان به تلاش خود براي اجراي عمليات
در منطقه "خط سبز" (مناطق اشغالي سال 1967) ادامه خواهد داد. از اين مقطع
تا مارس سال 2008 ميلادي، اين گروه تعدادي عمليات كوچك و پراكنده را به
نام خود به ثبت رساند، تا اين كه با عمليات بينظير در " يشيفات مركاز
هراف" نام "يگانهاي احرار الجليل" به سراسر جهان شناسانده شد.
اين بار هدفي كه از سوي گروه موسوم به "يگانهاي احرار الجليل -
مجموعه شهيد مغنيه و شهداي غزه" انتخاب شده بود اهميت فوقالعادهاي داشت.
آموزشگاه "يشيفات مركاز هراف"، يكي از مهمترين واحد هاي آموزشي رژيم
صهيونيستي، موسوم به "يشيوا" (با تلفظ عبري "يشيفات") به شمار ميآيد. اين
آموزشگاهها توسط اولين "خاخام اعظم" دولت جعلي اسرائيل به نام "آبراهام
اسحاق هكوهين كوك" در سال 1924 ميلادي تاسيس شد. اين آموزشگاهها كه به
دليل تكيه بر متون"تلمود" به "مدارس تلمودي" نيز شهرت دارند وظيفه آموزش
صدها دانشآموز يهودي از 18 تا 30 سال را برعهده دارند كه تمامي آنان از
اعضاي ارتش صهيونيستي به شمار ميروند. با مرگ موسس اين آموزشگاهها،
رياست آنها برعهده "تسيفي يهودا" قرار گرفت. اين شخص پدر معنوي جنبشي
"گوش آمونيم" به شمار ميرود كه از تندروترين و موثرترين جريانات افراطي
در درون رژيم صهيونيستي ميباشد. مدارس فوقالذكر مهمترين كانون تربيت
رجال سياسي و روحانيون افراطي صهيونيست ميباشد كه سياستمداران و
روحانيون صهيونيست سرشناسي در آنها آموزش ديدهاند.
برخلاف آن چه در رسانههاي غربي و صهيونيستي تبليغ مي شود كه
دانشآموزان اين مدرسه را غيرنظاميان تشكيل ميدهند، تمامي جوانان مشغول
تحصيل در اين مراكز آموزشي داراي آموزش نظامي كامل و مسلح به سلاح گرم
هستند و همانطور كه گفته شد مجري عمليات در "بيتالمقدس غربي" نيز توسط
يكي از دانشآموزان همين مدرسه و با گلوله كلت كمري به شهادت رسيد.
عمليات در مدرسه تلمودي"يشيفات مركاز هراف" تنها سه هفته پس از ترور
فرمانده بزرگ مقاومت اسلامي لبنان "حاج عماد مغنيه" و كمتر از يك هفته پس
از كشتار بيرحمانه 130 تن از اهالي غزه كه 30 تن از آنان را زنان و
كودكان زير 15 سال تشكيل ميدادند انجام گرفت و به لحاظ زمان اجرا، مكان
انجام آن و حتي مجري عمليات داراي امتيازات ويژه و خارقالعادهاي بود.
هنوز هم مشخص نشده است كه چنين عملياتي با وجود آماده باش كامل تمام
ماشين امنيتي و نظامي رژيم صهيونيستي چگونه ميسر شده است و طراحان اصلي آن
چه شخص يا اشخاص يا گروههايي بودهاند. عليرغم آن كه با فشار ايالات
متحده بر متحدان خود، بسياري از كشورهاي عربي و اسلامي اين عمليات بينظير
را محكوم نمودند، هيچ كس نتوانست جشن و شادي اهالي غزه را پس از انتشار
خبر اين عمليات متوقف كرده يا پنهان نمايد. از همه مهمتر آن كه، برافراشته
شدن پرچم "حزبالله لبنان" در محله زندگي شهيد "علاء ابودهيم" و در هنگام
تشييع باشكوه پيكر او، پيامي ترسآور براي رژيم صهيونيستي در برداشت. اين
رژيم كه در پي ماجراجوييهاي خود،از بيم انتقام مقاومت اسلامي لبنان در
سراسر جهان به وابستگان خود اعلام آماده باش داده بود، كمتر انتظار
ميكشيد كه در داخل اراضي اشغالي سال 1948 ضربهاي دريافت كند و در حقيقت
بايد عمليات "بيتالمقدس غربي" را گشودن جبههاي جديد و دور از انتظار در
برابر رژيم صهيونيستي دانست كه نشانههاي بارزي از اتحاد استراتژيك
حزبالله و مقاومت فلسطين در آن به چشم ميخورد، اتحادي كه رژيم صهيونيستي
همواره از آن بيم داشت و تمام تلاش خود را براي عدم تحقق آن به كار
ميگرفت. اينك خون شهيد "علاء هشام ابودهيم" پرچم حزبالله را در مناطق
اشغالي فلسطين برافراشته است و رژيم صهيونيستي نيز چارهاي ندارد جز آن كه
تلفات سنگين خود را به پاي هر دو دشمن سرسخت خود يعني مقاومت فلسطين و
مقاومت اسلامي لبنان بنويسد و صد البته به اعتراف ژنرال "دودي كوهن"
فرمانده پليس رژيم صهيونيستي، در انتظار تعداد بسياري از اين دست
عملياتها باشد.
جوابیه مقاله ی نشریه «شهروندامروز»
بسم الله الرحمن الرحیم
هفته نامه "شهروند امروز " در شماره 26 "منتشر شده در مورخه "24 آذر 1386 " در صفحات 24 و 25 ، اقدام به درج نوشته ای با امضای "احمد زید آبادی" با عنوان " قهرمان و ضد قهرمان " نموده است . صرف نظر از سوابق سیاسی شخص مذکور ، برای پاسخگویی به نوشته ایشان ، به سابقه مکتوب وی که در نشریات منتسب به
" اصلاح طلبان دوم خردادی " محفوظ است مراجعه شد . متاسفانه نامبرده در عین حال که خود را در زمینه مسائل سیاسی خاورمیانه صاحب نظر و کارشناس می داند از کمبود اطلاعات مستند به شدت رنج برده و مسائل سیاسی منطقه ای را با عینک اپوزیسیون داخلی مورد بررسی قرار می دهد که این خصیصه بر ضعف علمی آثار ایشان می افزاید.
علی ای حال ، در مقاله ی مورد نظر ، دعاوی غیر منصفانه و دور از ادب و انصافی مطرح شده بود که به اجمال در این مجال محدود مورد انتقاد قرار می گیرد . این نوشته قصد پاسخگویی به تمام سوالات مطرح شده از سوی نویسنده مقاله " قهرمان و ضد قهرمان " را ندارد ، چرا که ایشان ، پرسش هایی را از جریان مخالف اندیشه خود مطرح کرده است و سپس با روشی دور از نزاکت از طرف همان مخالفان پاسخ گفته و بر اساس همین پاسخ ها به جمع بندی و صدور حکم پرداخته است .
و اما بعد ...
نویسنده مقاله " قهرمان و ضد قهرمان " مدعی است که قصد دارد از "رازی" پرده بردارد. کدام راز ؟ راز این که ( چگونه می شود که فرمانده نظامی یک گروه جهادی مورد نفرت کسانی باشد ، اما عضوی ساده از همان گروه مورد تکریم و تجلیل آنان قرار گیرد؟ )
در این " ادعای راز گشایی " نکاتی چند نهفته است:
جناب " ایمن الظاهری " که نویسنده مذکور با ابرام فراوان از وی به عنوان " فرمانده بخش نظامی سازمان جهاد اسلامی مصر " یاد می کنند در زمان قتل "انور سادات "، به هیچ وجه چنین مقامی در سازمانی به این نام نداشتند و امروزه نیز بخش بزرگی ازاعضای سازمانی که به نام " جهاد اسلامی مصر " شناخته می شود (اعم از اعضای موجود در داخل مصر و اعضای موجود در خارج از مصر ) ، "ظواهری" را فرمانده کل و یا مسوول "شاخه نظامی سازمان جهاداسلامی مصر " نمی دانند .
ادعای ادغام سازمان مذکور(یا سازمان "جماعت اسلامی") با "القاعده " نیز که حدود یک سال قبل طی یک پیام ویدئویی از سوی "الظواهری " اعلام شد به طور قاطع از طرف تمام رهبران شناخته شده "جماعت اسلامی مصر " بی اعتبار اعلام گردید. البته در این مقاله مشخصا معلوم نشده است که نویسنده ،آقای "ظواهری" را "رهبر شاخه نظامی" می داند یا رهبر کل سازمان و این که "رهبر شاخه نظامی" چطور می تواند کل سازمان را در تشکیلات دیگری ادغام نماید !
در مقاله ( قهرمان و ضد قهرمان ) ادعا شده است که " عبد السلام فرج " رهبر سازمانی به نام " جهاد اسلامی مصر" بوده است . چنین چیزی اساسا عاری از حقیقت است .
"سازمان جهاد اسلامی مصر " توسط "محمد سالم الرحال"- دانشجوی دانشکده اصول دین قاهره که یک یک اردنی فلسطینی الاصل محسوب می شد- تاسیس گردید. شهید مهندس "محمد عبدالسلام فرج" در سال 1978 با این سازمان آشنا شد و به آن پیوست. پس از چندی تشکیلات این سازمان شناسایی شده و اکثر رهبران آن توسط رژیم مصر دستگیر شدند و سازمان عملا منهدم گردید اما "محمد عبدالسلام فرج" از این دستگیری ها در امان ماند و توانست طی چندین ماه حدود 50 نفر از جوانان مسلمان مصری را گرد خود جمع کرده و گروهی غیر منسجم را ایجاد نماید که اسم و برنامه مدونی نداشت اما هدف کلی آن تلاش برای "برپایی حکومت اسلامی" در مصر بود.
" عبد السلام فرج " در سال 1980 با "محمد سلیمان کرم زهدی" از فعالان سازمان "جماعت اسلامی مصر" آشنا شد و به همراه گروه خود به این سازمان پیوست. به این ترتیب "محمد عبدالسلام فرج" به یکی از فعالین سازمان "جماعت اسلامی" تبدیل شد.
متاسفانه در بسیاری از منابع، از این عضویت، به عنوان پیوستن "سازمان جهاد اسلامی مصر" به "سازمان جماعت اسلامی"یاد شده که درست نمی باشد. .
سازمان "جماعت اسلامی مصر" از بدو تاسیس از "رهبری دسته جمعی " بر خوردار بود . این سازمان از نظر ساختاری توسط یک مجلس شورای سیزده نفری که ریاستش بر عهده "شیخ عمر عبدالرحمن " قرار داشت اداره می شد. شیخ مذکور در حال حاضر به جرم اقدام علیه منافع ملی آمریکا ، بیش از یک دهه است که در زندان های ایالات متحده بسر می برد و محکوم به "حبس ابد" می باشد.
"محمد عبدالسلام فرج" تنها یکی از اعضای "مجلس شورا" بود والبته از تئوریسین های فکری سازمان هم به شمار می آمد.
نویسنده مقاله " قهرمان و ضد قهرمان " به نقل از کتابی که نوشته " محمد عبدالسلام فرج " است ، روایتی از قول "امام ابوحنیفه" بیان می کند و از همان سخن نتیجه می گیرد که "در چنین نگاهی ، تکلیف پیروان فرقه های مختلف اسلامی و مسلمانان شناسنامه ای و غیر متشرع نیز معلوم است ."!
نویسنده مقاله هیچ منبع و ماخذی را برای روایت انتسابی خود به "امام ابوحنیفه " ذکر نمی کند و حتی منبع نقل روایت از کتاب " عبد السلام فرج" را نیز بیان نمی دارد ، در حالی که قدر مسلم در کتاب " شهید عبد السلام فرج" " با نام " واجب مکتوم " (الفریضه الغایبه ) چنین مطلبی نیامده است و نویسنده تنها برداشت های شخصی
خود را از نقل قولی "بی مستند " بیان کرده است.
"شهید عبدالسلام فرج" و همفکرانش به هیچ وجه در موضع تکفیر مخالفان مسلمان خود نبودند و موضع سازمان های افراطی مانند "التکفیر و الهجره " درباره کافر بودن همه مسلمانان مخالف با عقاید شان را نادرست می دانستند. در کتاب "عبدالسلام فرج" با استناد به آیه 44 از سوره "مائده"( ومن لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون) ، کسانی که بر خلاف آن چه خدا امر کرده است حکم کنند ، کافر خوانده شده ومطابق احکام اسلامی جهاد با آن کافران واجب دانسته شده است ، صرف نظر از میزان صحت و سقم این استنباط ،" شهید عبدالسلام فرج" حاکمان سرزمین های اسلامی را مصداق این آیه معرفی کرده است و تمامی کتاب "واجب مکتوم" بر همین موضوع (جهاد با حاکمانی که بر خلاف اسلام حکومت کنند) استوار است .
در مقاله "قهرمان" و ضد قهرمان" تاریخ قتل انور سادات ، شانزدهم اکتبر 1981 درج شده است که "ششم اکتبر" صحیح می باشد .
اما درباره "راز گشایی" نویسنده مقاله ، می توان به نمونه های تاریخی مشابه اشاره کرد ، صرف نظر از این که اصل دعاوی نویستده مبنی بر مقام آقای "ظواهری" در سازمان جهاد اسلامی مصر مخدوش می باشد (و در همین مقال به آن اشاره شد) ، جای این سوال باقی ست که چرا باید انحراف عضو یا اعضایی از یک سازمان یا تشکیلات ، آن هم طی دو دهه بعد از تاسیس آن ، باید دلیلی بر نادرستی راه بنیانگذاران و یا دیگر اعضا تلقی شود؟ بر چه اساس عقلی و وجدانی باید این فرض را پذیرفت ؟ در یک مورد مشابه تاریخی، آیا این مسئله که "محمد تقی شهرام" از اعضای " سازمان مجاهدین خلق ایران" (منافقین بعدی ) ، چند سال پس از تاسیس این سازمان و در غیاب رهبران بنیان گذار سازمان مذکور، رویه مارکسیستی در پیش گرفت و به اسلام زدایی از این سازمان پرداخت می تواند دلیلی با شد برای "الحاد" و "کفر" امثال "محمد حنیف نژاد" و "سعید محسن" ؟ آیا این که امروزپس از گذشت سه دهه از تاسیس سازمان مذکور ، "مسعود رجوی" سردسته فعلی آن مزدور حقوق بگیر صدام و بعد ارتش آمریکا شد را باید به حساب "مرتضی صمدیه لباف" و "مرتضی لبافی نژاد" گذاشت؟
این که امروز یک دانشگاه بزرگ ایران به نام " شهید مجید شریف واقفی" می باشد و یک خیابان شلوغ پایتخت به نام "مرتضی لبافی نژاد"، چه مغایرتی با این موضوع دارد که سازمان متبوع نامبردگان ، امروزه به منفورترین و ننگین ترین دشمن خلق ایران تبدیل شده است؟
چرا چنین دریافت بدیهی و چنین تفکیک انسانی و عقلانی ، در نظر نویسنده مقاله " قهرمان و ضد قهرمان" به "پرسش طبیعی هر بنی بشری!!" تبدیل شده و از آن به عنوان رازی سر به مهر یاد می شود؟ آیا این شرط انصاف و رعایت قواعد علمی و عقلی است که با چنین صغری و کبری چیدن هایی که از پایه و اساس فاقد صحت است ، به چنین نتیجه های غیر عقلانی برسیم و آن را با لحنی بیان کنیم که گویی "اظهر من الشمس" است.
نویسنده مقاله " قهرمان و ضد قهرمان" آگاهانه از یادآوری این نکات صرف نظر کرده است که "سادات" برای مردم ایران ، پس از پیروزی انقلاب، تنها رییس جمهور مصر که متحد آمریکا و رژیم صهیونیستی بود محسوب نمی شود ، بلکه وی تنها پناه دهنده به پادشاه مخلوع و فراری ایران بود که انقلاب اسلامی و رهبر آن را با صراحت مورد اهانت قرار می داد و کانونی برای تجمع سلطنت طلبان توطئه گر در مصر ایجاد کرده بود . او حتی به ارتش آمریکا اجازه داد که از خاک مصر برای انجام عملیات در صحرای" طبس" استفاده کند. البته این مسئله را هم نباید از نظر دور کنیم که"خالد اسلامبولی" و همرزمانش در جریان محاکمات نظامی خود که در آن ایام به طور کامل در ایران پوشش خبری داده می شد ، صراحتا از تاسی خود به "امام حسین صلوات الله علیه" و الگو گیری از"انقلاب اسلامی مردم ایران" اشاره می کردند و همین بر محبوبیت آنان در میان مردم ایران افزود، تا جایی که برای نامگذاری یک خیابان بزرگ پایتخت به اسم "خالد اسلامبولی " تردید نکردند.
اما در مورد این که جایگاه سازمانی "خالد اسلامبولی" اقتضا نمی کرده است که با "ظواهری" اختلافی داشته و این که بنابر ادعای نویسنده مقاله مورد بحث ، هیچ منبعی از چنین اختلافی سخن به میان نیاورده است ، باید خاطر نشان شود که "سازمان جماعت اسلامی مصر " دو شاخه جدا از هم داشت که یکی در " قاهره" و دیگری در " مصر میانی" مستقر بود که هر شاخه از هسته های متعددی تشکیل شده بود. شاخه ها بدون سلطه داشتن بر دیگری با هم همکاری می کردند. در آن زمان " ایمن الظواهری" جوانی کم سن و سال بود که از رهبران (تاکید می کنم: "از رهبران") یکی از هسته های متعدد این سازمان به شمار می رفت. وی نه تنها در عملیات قتل سادات شرکت نداشت بلکه از طراحی و تصویب چنین عملیاتی مطلع هم نبود و به همین دلیل نامش در لیست متهمان ردیف اول تا 24 دادگاه نظامی قرار نگرفت و اصولا در آن مقطع زمانی فاقد آن درجه از اهمیت و تاثیر سازمانی بود که دستگاه امنیتی مصر بیش از چند روزی او را بازداشت نماید و از این منظر فاصله زیادی با اعضای عادی "جماعت اسلامی "نداشت و اصولا در جایگاه تصمیم گیری قرار نداشت تا با اقتضای اختلاف با "شهید خالد اسلامبولی را داشته باشد. از طرف دیگر مطابق مصاحبه های چند سال گذشته رهبران اسبق و فعلی "جماعت اسلامی مصر" شاخه متبوع"ظواهری" با شاخه متبوع"محمد عبدالسلام فرج" و خالد اسلامبولی" اختلاف داشت. اما در مراحل بعدی تحولات مهمی ایجاد شد:
دو سال پس از قتل "انور سادات" اعضای "جماعت اسلامی مصر" که عمدتا دوران محکومیت خود را سپری می کردند بر سر مسایلی (مشخصا شکل اجرای قیام مردمی ناکامی در شهر "اسیوط") دچار اختلاف شدند و این سازمان به دو دسته تقسیم شد. یکی "جماعت جهاد" و دیگری "جماعت اسلامی" . دکتر "ایمن الظواهری" از موثر ترین اعضای "جماعت جهاد " به شمار می آمد که سر انجام توانست گروهی از رهبران پیشین "سازمان جماعت اسلامی" را گرد هم آورد و با انسجام بخشیدن به "جماعت جهاد" ، راه و روش مستقل و متفاوتی را از "جماعت اسلامی" در پیش بگیرد. آن چه که امروز به نام "سازمان جهاد اسلامی مصر" تحت رهبری"ایمن الظواهری" شناخته می شود در حقیقت همان شاخه "جماعت جهاد " است که هیچ ارتباطی جز یک تشابه اسمی با "سازمان جهاد اسلامی" که "شهیدعبد السلام فرج" در آن عضویت داشت ندارد.
در پایان به کسانی که بر اثر درگیری افراطی با مشغله های سیاسی روزمره فراموش کرده اند که زمانی خود چه دعاوی فلکی و شعارهای فلک فرسایی سر می دادند ( و صد البته نویسنده مقاله"قهرمان و ضد قهرمان" به دلیل معذورات سنی، حتما از آن دسته نبوده اند!) یادآوری می کنم که داوری درباره اشخاص و جریان ها ی فکری و سیاسی از سوی اصول گرایان، تابع منطق خاصی است و آن هم میزان نزدیکی و دوری اشخاص و جریان ها به حق و حقیقت می باشد و در این منطق خاص، مطابق قاعده عقلی و شرعی، میزان حال فعلی افراد و جریان هاست.
دیروز "خالد اسلامبولی" و هم قطارانش برای حقیقتی جنگیدند و کشتند و کشته شدند که امروز هم معتبر و پابرجاست (برپایی حکومت اسلامی و نبرد با حاکم ظالم و فاسق و عدم سازش با رژیم صهیونیستی ) و اگر جناب "ظواهری" یا "بن لادن" (با هر سابقه ای) در جایگاه ضدقهرمان قرار دارند، دقیقا به همین دلیل است که عملکرد آنان انطباقی با انگیزه های "خالد اسلامبولی" و یاران شهیدش ندارد. این انگیزه ها "متاثر از فرهنگ عصر دیگری" نیست که با "تغییر زمانه" از آن ها عدول شود. این انگیزه ها ریشه در اصل "اصول گرایی" دارد و به همین دلیل است که بسیاری از اصول گرایان با تلاش ها و مذاکرات جاری جهت احیای رابطه با رژیم فعلی مصر مخالفت می کنند. کجای عملکرد آقای "ظواهری" و پیروانش با این معیارها تطابق می کند؟ (این معیارها، قواعد اولیه جنبش "اخوان المسلمین" است).
مسلما هیچ عقل سالمی، بمب گذاری در اماکن مسکونی مسلمانان و همسایگان غیر مسلمانشان را در کشور مصر و اردن مصداق مبارزه با "حاکم ظالم و فاسق" نمی داند. همین هاست که تفاوت جایگاه "ظواهری" و "خالد اسلامبولی" را مشخص می کند.
محمد محمدی
سخنگوی ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام
بعد از جمال عبد الناصر رییس جمهور محبوب مصر، فردی به جایش نشست که ذره ای از محبوبیت ناصر در بین اعراب بهره ای نبرده بود:
محمد انور سادات!

او که می خواست محبوبیت ناصر را در بین اعراب کسب کند، در سال ۱۹۷۳ به اسراییل اعلام جنگ داد ولی در این جنگ شکست خورد و تنها دستاورد آن جنگ، گذشتن ارتش مصر از کانال سوئز بود که این حرکت افتخار بزرگی برای مصر و شخص انور سادات محسوب می شد.
بعد از جنگ رمضان (جنگ اکتبر) سادات سیاست خود را در قبال اسراییل تغییر داد و پس از مدت کوتاهی، مصر را از خط مقدم جنگ با اسراییل خارج نمود و با رژیم صهیونیستی قرار داد صلح امضا کرد.
سادات در اولین اقدام، با امضای قرار داد کمپ دیوید که به موجب آن موجودیت اسراییل را به رسمیت شناخت، جهان اسلام را در بهتی عظیم فرو برد.

دیگر خیال اسراییل از طرف مصر راحت شده بود.

و این چنین بود که مصر به عنوان اولین کشور اسلامی، موجودیت رژیم صهیونیستی را به رسمیت شناخت.
سه شنبه، 6 اکتبر 1981( 14مهر 1360) ، قاهره، میدان رژه
در سالگرد جنگ رمضان 1973، فرعون در جایگاه ویژه خود و میان دولتمردان مصری نشسته و به نمایش قدرت ارتش مصر می نگریست و تسلیحات روسی، توپ های 130 میلیمتری، هواپیماهای میراژ، هلی کوپترهای شنوک و ... از مقابلش می گذشتند و فرعون، بيش از گذشته راحتي و شيکي لباس فرم خود را که دوخت خياط مخصوصش «پي ير گاردن» در لندن بود حس مي کرد چرا که آن روز برخلاف پیشنهاد همسرش، جلیقه ضدگلوله خود را نپوشیده بود.

همزمان با رسيدن عقربه هاي ساعت به 12:40، گوينده مراسم اعلام مي کند که نوبت به حرکت يگان هاي حامل توپ 130 ميليمتري رسيده است.
اولين جرثقيل حامل توپ با رسيدن به مقابل جايگاه از مسير تعيين شده خارج شده و از سمت راست به نزديک ترين فاصله به جايگاه رسيده و ناگهان متوقف مي شود. حاضران ابتدا گمان کردند که به علت نقص فني، جرثقيل از مسير خارج شده است، اما لحظاتي بعد «خالد» با سرعت از جرثقيل پايين پريد و دو بمب دستي را يکي بعد از ديگري به سوي جايگاه پرتاب کرد که هيچ کدام از دو بمب عمل نکردند. در اين گير و دار «حسين عبّاس محمّد» با مسلسل خويش از روي صندلي جرثقيل برخاست و با شدت تمام کلّ جايگاه را به رگبار بست و نخستين گلوله هايش گلوي سادات را هدف قرار داد و با اين گلوله ها بود که تقريباً کار تمام شد.

خالد نيز با سرعت به طرف سلاح خودکار خود که در جرثقيل قرار داشت رفت و با هدف گيري جايگاه سعي در به هلاکت رساندن تعداد بيشتري از سران رژيم مصر نمود. «عبدالحميد» و «عطا طائل» هم در اين حال به عباس محمد و خالد پيوسته بودند.

خالد با حمايت همراهانش تا فاصله 5/1 متري سادات رسيد، در حالي که هيچ وظيفه اي را جز به هلاکت رساندن وي احساس نمي کرد.
او به گمان اين که ممکن است سادات لباس ضد گلوله داشته باشد در حد توان به سوي وي تيراندازي کرد تا از نتيجه کار اطمينان يافت. در اين اثنا گارد محافظ سادات که تجهيزات و هزينه اي معادل بيست ميليون دلار صرف آن شده بود، بي هيچ حرکتي شاهد وقوع حادثه بود و هر کدام از نيروهاي آن به دنبال محلي براي پنهان شدن و نجات خود مي گشتند.
پس از آن که کار به خوبي انجام شد، نيروهاي محافظ به سوي خالد و يارانش تيراندازي کردند که گلوله هايي به شکم خالد و عبدالحميد و عطا اصابت کرد. جالب اين جاست که «حسين عباس محمد» بدون هيچ گونه جراحتي از معرکه گريخت و کسي هم متوجه حضور وي نشد.
زماني که خالد و دو تن از همراهانش در حين فرار به محاصره مزدوران رژيم مصر درآمدند و به بيمارستان منتقل شدند، گمان کردند که حسين عباس به شهادت رسيده است و چون با ذکر نام وي برايش گريستند، مأموران امنيتي مصر تازه متوجه شدند که اين قهرمان ارتش مصر، جزء انقلابيون بوده است و بالاخره دو روز بعد او را در منزل يکي از دوستانش دستگير کردند. در اين حمله مسلحانه، سادات به همراه هفت تن ديگر به قتل رسيدند و 28 تن ديگر مجروح شدند و اين اولين بار بود که ملت مصر فرعون را به قتل مي رسانيد.


اولين بازجويي از خالد اسلامبولي و دو نفر از همراهانش در بيمارستان "العبدي" که جسد سادات نيز در آن جا قرار داشت صورت گرفت. بازجو براي اين که روحيه خالد را در اولين برخورد تضعيف نمايد، چنين گفت: «رئيس جمهوري به قتل نرسيده، فقط مجروح شده و به زودي درمان خواهد شد.»
خالد با دستاني بسته شده به تخت بيمارستان و بدني بسيار مجروح از ضربات دژخيمان رژيم پاسخ داد: «من 34 گلوله به بدن او خالي کرده ام. اگر مي خواهيد مرا فريب بدهيد به دنبال بهانه ديگري باشيد.»
پس از بازجويي هاي اوليه، 24 نفر از عوامل اعدام انقلابي سادات در دادگاه نظامي مصر به محاکمه کشيده شدند. متهمان حاضر در جلسه در قفس هاي فولادي نگهداري مي شدند. با ورود متهمان به دادگاه، خالد فرياد کشيد:
«انا خالد الاسلامبولي، انا قاتل السادات، انا قاتل الفرعون، انا قاتل الطاغوت، في سبيل الله قمنا، لتبغي رفع اللوا، لا حزب عملنا، نحن للدّين فداء، الله اکبر، لااله الا الله، عليها نحيا و نموت، في سبيلها نجاهد، عليها نلقي الله.»
در جلسه روز 28 سپتامبر سال 1981 وکلاي مدافع متهمان با طرح اين ادعا که سادات مهدورالدم و ريختن خونش مباح بوده است، دلايل طرح ادعاي خود را به شرح زير اعلام کردند:
1- صلح با اسرائيل که دشمن خدا و اسلام بوده و هست و همچنين دوستي و مودت با آن.
2- حمله به مسلمانان ليبي و دخالت در وضع اوگاندا عليه مسلمانان آن.
3- تقويت کاميل شمعون رهبر فالانژهاي لبنان و همراهي با آنان در حمله به مسلمانان لبنان.
4- دعوت به انجام آنچه وي «مجمع اديان سه گانه در صحراي سينا» مي ناميد، بر خلاف آيه شريفه «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا».
5- سکوت وي در حملات صهيونيست ها به مسلمانان جنوب لبنان.
6- فتواي هيات کبار علماي « الازهر» در سال 1971 مبني بر اينکه هر حاکمي با اسرائيل عقد صلح ببندد، کافر است.
7- تصميم سادات براي اتصال آب رود نيل به اسرائيل که به گفته خود او «زمزم» جديدي به وجود آورد که اين قضيه ادعاي الوهيت و شرک تلقي مي گردد.
عبدالحليم رمضان، وکيل مدافع خالد اسلامبولي در يکي از جلسات دادگاه نظامي ضمن دفاع محکم و جانانه از متهمان اظهار داشت: «من جز براي رضاي خداوند به اين دادگاه نيامده ام و به دفاع از اين جوانان افتخار مي کنم، چون توانستند شرف ملت مصر را باز گردانند و کودتاي خيانت بار سادات را که تار و پود ملت مصر را از هم گسست، در هم بشکنند. اين جوانان همچون حسين و ياران وي هستند که نه براي دنيا، بلکه براي رضاي خداوند در کربلا قيام کردند. اکنون قيام خالد و يارانش قيام حسيني محسوب مي شود که براي دفاع از شرف اسلام، اعراب و شرافت انساني و رضاي خداوند صورت گرفته است.
کار بزرگ آنها، دل تاريک شده ملت مصر را روشني بخشيد. سادات خودش را فرعون مصر مي دانست و به همين سبب جواناني که وي را به جرم فرعون بودن کشته اند، گناهي ندارند و جرمي مرتکب نشده اند، زيرا مقتول خود به جرم خويش اعتراف کرده است.»
زماني که عبدالحليم رمضان، خالد و يارانش را به امام حسين(ع) و شهداي کربلا تشبيه کرد، تمامي آنها مي گريستند و با فرياد الله اکبر سخنان وي را تأييد مي کردند.

جلسات محاکمه چندین بار تشکیل شد و سرانجام پس از گزشت 5 ماه ، احکام صادره علیه متهمان به شرح زیر صادر گردید:
1- ستوان یکم خالد احمد شوقی الاسلامبولی، واحد توپخانه، اعدام با تیرباران
2- عبدالحمید عبدالسلام عبدالعال، افسر سابق ارتش، اعدام با چوبه دار
3- عطا طایل حمیده رحیل، افسر ذخیره، اعدام با چوبه دار
4- حسین عباس محمد، استوار داوطلب در ارتش، اعدام با تیرباران
5- محمد عبدالسلام فرج، مهندس، اعدام با چوبه دار
حکم این پنج تن مسلمان مبارز در سحرگاه روز پنجشنبه 28 فروردین 1361 به اجرا درآمد.
ستوان يکم خالد اسلامبولي و استوار يکم حسين عباس محمد، از سلول هايشان خارج شده و به خارج از زندان نظامي منتقل شدند. مأموران اين دو تن را تحت شديدترين تدابير امنيتي به وسيله زره پوش تا «کوه سرخ» که براي تيرباران آن ها تعيين شده بود بردند و در مقابل مسلسل ها، دوازده نفر تيرانداز مزدور قرار دادند. يکي از افسران مزدور حکم را چنين قرائت کرد: «شما به خاطر ترور رئيس جمهور محکوم به اعدام شده ايد. آخرين خواسته شما چيست؟»
خالد تقاضاي فرصت براي دو رکعت نماز کرد تا به استقبال شهادت برود. زماني که مأموران قصد بستن چشم هاي آنان را داشتند فريادشان بلند شد: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمّدا رسول الله» و فرمان آتش صادر شد.
عبدالحميد عبدالسلام، عطاطايل و عبدالسلام فرج نيز ساعتي بعد در حياط زندان به دار آويخته شدند.
بدين ترتيب مرداني به شهادت رسيدند که با ايمان به خداي متعال و در راه اعتلاي کلمه توحيد و برپايي دولت اسلامي، فرعون مصر را به سزاي اعمالش رسانيدند و مردانه در راه هدف مقدس خويش جان باختند.
رزیم مصر از دادن اجساد این 5 نفر به خانواده هایشان خودداری کرد و آنها را به طور پنهانی در گورستان ناشناسی به خاک سپرد و خانواده های آنها در حالی که به یکدیگر تبریک می گفتند، اعلام داشتند که تسلیت کسی را نمی پذیرند، چون فرزندانشان را جزء شهدا می دانند.

پدر، مادر، خواهران و برادر عزیزم محمد!
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
بر شما باد التزام به احکام اسلام و عمل به قرآن و ترس از خداوند. من شما را به اطاعت از دستورات خداوند دعوت می کنم. امیدوارم به خاطر مشکلاتی که شما را دچار آنها می کنم، مرا ببخشید و مورد عفو قرار دهید.
خداوند ما را برای شهادت در راه خود انتخاب و هدایت کرد و ان شاء الله ما و شما را در بهشت در کنار یکدیگر جمع خواهد کرد.
حاکم جامعه ما طغیان کرده و جباری را پیشه خود ساخته است. امت اسلامی راهی برای خلاصی از او ندارد مگر با قتل او ...
مادرم! ناراحت نباش، چون ما به اذن خداوند در زمره شهدا هستیم. نامه من زمانی به شما خواهد رسید که در دنیای آخرت قرار داریم.
خواهرم انسیه و سمیه و برادرم محمد را به خداوند می سپارم. مبلغ پولی که نزد خواهرم انسیه است، بین فقرا و مساکین تقسیم شود و فرزندانش فاطمه و مروه با تربیت اسلامی و مقید به دستورات شرعی تربیت شوند.
ما با هم تصمیم گرفتیم که فرعون مصر را به قتل برسانیم تا شاید خداوند به خاطر این کار، ما را از ننگ دوستی باصهیونیست ها که دامن ما را گرفته و فساد روحی و اخلاقی سادات و همسرش را در جامعه علنی ساخته است نجات بخشد. اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمّدا رسول الله.
خالد و رابطه با مصر
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، رابطه با مصر قطع گردید و به پاسداشت عمل شجاعانه این شهدای عزیز خیابانی، در تهران به نام شهید خالد نامگذاری شد.
دستور امام برای قطع رابطه با مصر، به شرح زیر است:
" جناب آقای دکتر ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه
با در نظر گرفتن پیمان خائنانه مصر و اسرائیل و اطاعت بی چون و چرای دولت مصر از آمریکا و صهیونیسم، دولت موقت جمهوری اسلامی ایران قطع روابط دیپلماتیک خود را با دولت مصر بنماید. ۱۰/۲/۱۳۵۸ "
حال پس از چند سال دوباره دو کشور به یاد برقراری رابطه با هم افتادند و یکی از شروط مصری ها تعویض نام خیابان شهید خالد اسلامبولی است.


اسم جایگزین هم انتخاب شده: انتفاضه!
هرچند دولتمردان جمهوری اسلامی با این پیشنهاد موافقت کرده اند و حتی شورای شهر تهران نیز این را پذیرفت و آن را تصویب کرد و برقراری رابطه در آینده نزدیک محتمل است ولی باید دید آیا احمدی نژاد اولین رییس جمهور ایران خواهد بود که با حسنی مبارک، که امام در موردش فرمود: مبارک هم به جهنم می رود، دست خواهد داد؟

سادات که از دوستان صمیمی شاه ایران بود، تنها کسی است که حاضر شد او را پناه دهد. کاری که حتی امریکا هم جرات انجامش را نداشت.
بعد از مرگ محمد رضا شاه، خیابانی در قاهره به نام "پهلوی" نام گذاری شد.
بعد التحریر
حضرت روح الله در مورد سادات و اقداماتش فرمودند:
- من جدا اقدامات انور سادات را محکوم می کنم.
- سادات با قبول صلح با اسراییل، وابستگی خود را به دولت استعمارگر آمریکا آشکارتر نمود.
- برای ملت های اسلامی و برای عرب هیچ ننگی بالاتر از این نیست که تسلیم این طرح (سازش با اسراییل- کمپ دیوید) فاسد خراب صد در صد مخالف با اسلام بشود.
- بیدار باشند ملت ها و بیدار کنند دولت ها را از این طرح (کمپ دیوید) کافر فاجر.
- ملت مصر باید دست این خیانتکار (سادات) را از کشور خود قطع کند و ننگ سرسپردگی به آمریکا و صهیونیسم را از ملت بزداید.
